داستان پروانه

سلام

امروز می خواهم داستانی زيبا نقل کنم. قضاوت با خودتان.

يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپیله نگاه كرد.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.

آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد.  پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود.

آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.

هیچ اتفاقی نیفتاد!

 در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمیدانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن،  راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.

گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.

اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.

من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.

من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم.

من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت  ماهیچه داد تا کار کنم.

من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت  داد.

« من به  هر چه که خواستم نرسیدم ...

اما به هر چه که نیاز داشتم دست یافتم»

بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی  بر تمام آنها غلبه کنی.

/ 6 نظر / 6 بازدید
komak

حضرتش به خوابم امده کمک خواست و من میخواهم بازگو کنم فقط خود دانید: السلام عليکم برادران و خواهران مسلمان با دلهای پاک از هر کفر و شرک. عزیزانم من مهدی هستم. باور کنید من هم مانند شما منتظرم. اما متاسفم که ميبينم با اين اوضاع که بنام من بنا کردند اگر من هم بيايم مطلبی بگويم که بر اقايان خوش نيايد تضمينی نيست که بنده را هم محکوم نکنند و پای چوبه دار نکشانند! بزرگترین دشمنان من امروز در مساجد کفر میگویند و این بس دردناکست. عزيزان ميدانم تنها مانديد اما من هم بتنهایی قادر نیستم با چنین دین فروشانی بجنگم. جنگ با اینها اینک نه به صلاح من است و نه به صلاح مسلمين. با شکنجه و کشته شدن من که میدانم در راهست مشکل مسلمین حل نخواهد شد. من میایم و با دین فروشان میجنگم. اما انگاه که ایشان را برای جنایاتشان به بشریت و مسلمین و بنام من مهدی برملا کنیم همه با کمک هم. يا حق

فريور

داستان اخلاقی بسيار بسيار زيبائی بود. آنقدر به دلم نشست که تصميم دارم روزی يکبار بخوانمش. اما غرض از مزاحمت اينکه بیش از ۱۵۰ سال پیش حضرت قائم ظاهر شد ولی علمای اسلام همچون علمای یهود که حکم قتل حضرت مسیح را داده بودند حکم به قتل آنحضرت دادند تا نکند قدرت و مقام خويش را از دست دهند و اما کلمه نافذه الهی همواره غالب است و در نتیجه امر حضرتش عالمگير شد. خير پیش

ياس

السلام عليک يا صاحب الزمان...همه مطالب رو خوندم...همگی عالی بود...موفق باشيد...يا زهرا

tavvab550

سلام حکایت زیبایی بود ظرافتی داشت که شاید تا حالا بهش توجه نکره بودم . التماس دعا

محمد علي

سلام دوباره مطالبت را ديدم اگه صلاح بدوني لينك بديم خدا حافظ در ضمن برخي از دوستان كه پيام داده بودند كه امام ظهور كرده و ... حتما مقصودشان محمد علي باب و پيروان او ن است كه ظاهرا زندگي نامه باب را نخونده اند

لی لی